تبليغاتX
دنیا از پشت پلک های من

دنیا از پشت پلک های من

دست نوشته های یک سپیدجامه

هر ربع ساعت باید فشارخونش را بگیرم آن هم وقتی هم سن و سال هایش در خواب نازند.گریه که نمی کند هیچ هر بار که بیدار باشد فشارسنج را هم برایم نگه می دارد تا عقربه هایش را راحت تر ببینم تازه خودش هم می گوید از روی نه (9)رگم زد!پلاکت خونش حدود 12000 است و در حال دریافت IVIG

ـاین موز مال شماست

ـممنون عزیزم من دستام کثیفه تو خودت بخور

ـباید ببریش!

مادرش هم تعارف می کند که موز را بردارم.

ـلطفا بردارین دیشب می خواست خودش براتون بیاره ولی نذاشتن

توی چشم هایم نگاه می کند و با جدیت می گوید

ـدیشب همه ش بالا سر من بود، تو دکتر منی منم می خوام بهت موز بدم!

باورم نمی شود فقط هفت سالش است.لبخند به لب و در حالی که دوست دارم با چشم هایم بغلش کنم موز را از دست های کوچک مهربانش می گیرم.این خوش مزه ترین موز دنیاست.


پی نوشت : شاید سال دیگه آزمون دستیاری شرکت کنم از دوستانی که تجربه دارن خواهش می کنم راهنماییم کنن که چه جزوه یا کتابایی رو تهیه کنم با توجه به نزدیک بودن زمان برگزاری نمایشگاه کتاب لطفا هر چه سریعتر به یاریم بشتابید!

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:33 توسط پریا| |

حتما برای شما هم پیش آمده است در جواب رفتار بعضی ها فقط دندان بهم بسایید و توی دلتان بگویید "باشه گذر پوست که به دباغ خونه میفته بالاخره یه روزی منم حالتو میگیرم!"اتفاقا این جمله توی محیط دانشگاهی ما چندان جمله ی کم کاربردی نیست!


توی اورژانس کودکان نشسته ام و سعی می کنم به درد پاهایم توجه نکنم. با غیظ کفش های طبی ام را نگاه می کنم انگار تقصیر آن ها هم نبود پس حتما عیب از پاهای خودم است!سرم را که بالا می گیرم از پشت پیشخوان می بینمش،هر چند آن ریش پروفسوری معروف را زده ولی یک نگاه برای یاد آوری چهره اش کافیست و همین طور یادآوری خیلی چیزهای دیگر!برگه آزمایش کودکش را در دست دارد.حالا شبیه یک استاد سخت گیر بداخلاق نیست فقط یک پدر نگران است ،خاطرات نه چندان شیرین به همان سرعت آمدنشان محو می شوند،سلام می کنم و با لبخند برگه را از دستش می گیرم . چندتا سوال می پرسم و به اتاق پزشک اورژانس راهنماییش می کنم. او می رود و من با دلی که شاید خنک نشده ولی حسابی سبک شده است دوباره سر جایم می شینم. امان از این درد پا... انگار واقعا عیب از پاهای خودم است!

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 17:0 توسط پریا| |

مثل بزرگ ترها حرف می زد.دلم یک خنده ی از ته دلش را می خواست ، یک شوخی قدیمی ،یکی از همان دلداری های دوستانه ی الکی را!دلم گرفت از این همه واژه های انگلیسی و حرفه ای اش، از آن همه نصیحت های مفید و منطقی اش.من زنگ زدم تا با دوستم حرف بزنم نه با مشاور!ا

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 0:24 توسط پریا| |

داستان من داستان دختریست که درس می خواند,کار می کند,می دود, به نفس نفس می افتد و همین که نفس جا آمد دوباره از سر می گیرد.دختری که این روزها نمی تواند زیاد راه برود یا بنشیند؛به گمانم هرنی دیسک پیدا کرده طفلک. به قول نورولوژیست جوانی که با چشم هایش هم لبخند می زد در اوج جوانی اوراق شده.

داستان دختری که کلافه است از توضیح دادن مکرر ِ این که قرص فشارخون رگ ها را برای همیشه گشاد نمی کند یا فراموش کردن یک دوز آن باعث ترکیدن سر نمی شود!چانه اش فرسوده شده از گفتن این که سرماخوردگی معمولی نیازی به آنتی بیوتیک و دگزامتازون ندارد؛از اینکه حیاتی ترین مساله برای بیمار  سرم و سوزن نیست.گاهی بعد از سر و کله زدن با اقشار به اصطلاح تحصیل کرده هوس می کند سرش را به دیواری جایی بکوبد ولی بعد یاد آن پیرزن مهربان روستایی می افتد یا آن پیرمرد بی سواد تنها یا خیلی های دیگر که برایش تصویری از بقای انسانیت هستند,بعد تصمیم می گیرد فعلا سرش را نگه دارد چون در این سر زبانی هست که هنوز برای کسانی که گوشی برای شنیدن و ذهنی برای اندیشیدن دارند حرفی برای گفتن پیدا می کند.

دختری که این روزها نگاه و لبخند دیگران را به چشم یک منظره زیبا نگاه می کند ولی دیگر این قشر مغزش نیست که لبخند می زند نهایتا تا ساقه مغزش می رود و بر می گردد, مثل پریدن پا موقع اصابت چکش معاینه.دختری که هنوز افعی نشده چون ماری که خورده توی گلویش گیر کرده است.

داستان دختری که همیشه امتحان دارد و همین روزها هم باید به پیشواز یک درست و حسابی اش  برود.هر روز چشم در چشم و پنجه در پنجه کتابهایی می اندازد که خوب می داند زورش به همه شان نمی رسد ولی دوست تر دارد که زورش کم بیاورد نه همتش.

داستان دختری که ارتباطش با دنیای مجازی و دوستان عزیزش قطع شده نه فقط به خاطر چیزهایی که شرحشان رفت بلکه به خاطر اینکه مخابرات اشتراک اینترنتش را یه غیر واگذار کرده و به این راحتی ها هم پسش نمی دهد!تازه اگر هم این طور نبود دیگر رویش نمی شد بیاید بگوید که من رفتم چون دوباره امتحان دارم,واقعا رویش نمی شد. 


شرمنده...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:23 توسط پریا| |

به خاطر گرمای هوا توی بالکن خوابیده ولی توی حیاط بیدار شده!حسابی آش و لاش است.زیر هر دو چشمش کبود شده(raccoon eyes) و مدام دماغش را بالا می کشد(رینوره CSF)یعنی نمای تیپیک یک شکستگی قاعده ی جمجمه.دارد با من حرف میزند که هوشیاریش افت می کند.دخترش بالای سرش زار می زند.به متخصص بیهوشی خبر می دهم و در این فکرم که افزایش بهای آب و برق را هم باید به ریسک فاکتورهای شکستگی اضافه کنیم!

 

پی نوشت:امتحان داشتم...هنوز زنده ام!

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 11:17 توسط پریا| |

با عجله دارم از راهروی بیمارستان می گذرم که میبینمش.دستش را به دیوار گرفته و نفس نفس می زند.نگاهم می کند،نگاهش پر از خستگی ست.از کنارش رد می شوم ولی سنگینی چشمهایش را هنوز احساس می کنم،دوباره بر می گردم

ـحاج خانم چرا با صندلی چرخدار برنمی گردی بخش؟

ـنزدیکه، می رم شیمی درمانی

به طرف نگهبان می روم.

ـاز کجا می تونم یه صندلی چرخدار بگیرم؟

ـکجا می خوای بری؟

-شیمی درمانی

ـخب نزدیکه که

فکر می کنم روپوش سفید حالا به درد می خورد!

زن صدایم میکند

ـاشکال نداره خودم میرم

ـپس اجازه بدید کمکتون کنم

دستم را می گیرد و به من تکیه می کند.برگه ی گرافی را از دستش می گیرم.

ـ هر بار از یه جا سر بلند می کنه...یه بار استخوان حالام ریه

ـچه مشکلی دارین؟

-سرطان سینه

دلم می خواهد گرافی را نگاه کنم شایدا متاستازریوی را بتوانم ببینم ولی پشیمان می شوم اگر بفهمد چیزی از پزشکی سرم می شود سوال می کند آن وقت باید جواب هایی بدهم که دوست ندارم.این بار رهگذر بودن بهتر است.به ورودی بخش کموتراپی که می رسیم می گوید

ـدیگه اینجا رات نمی دن...خودم میرم

به رویش لبخند می زنم

ـخدا شفاتون بده

همان خدایی که فقط از او برمی آید...

 

پی نوشت:از دوستان خوبم به خاطر اینکه نمی توانم به نوشته های زیبایشان سر بزنم عذر می خواهم...درگیر تصویب پروپوزال پایان نامه ام هستم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 14:44 توسط پریا| |

اتند روانپزشکی دارد در مورد اختلال تبدیلی و خودکشی هایی که در واقع فریادی برای کمک یا جلب توجه هستند صحبت می کند،من هم سوالی را که مدت هاست ذهنم را مشغول کرده می پرسم

ـما حق داریم کاری کنیم که دیگه کارشون رو تکرار نکنن؟

ـچه طوری؟

ـمثلا توی اورژانس برای موارد مسمومیت دارویی لوله معده با سایز بزرگ میذارن تا دردش باعث بشه دیگه جرات تکرار این کارو نکنن

ـنه؛ هر چند این افراد اصلا نباید تشویق بشن ولی حق همچین کاری رو هم نداریم

یکی از هم گروهی هایم با این حرف موافق نیست،می گوید

ـیکی از جراحا می گفت برای موارد چاقو کشی بدون بی حسی بخیه می کرده

لبخند روی لبش حرصم را در می آورد.می پرسم

ـاون وقت چه فرقی با اون چاقو کشه داره؟

لبخندش محو می شود و با تعجب نگاهم می کند،انگار من موضوع بدیهی را نفهمیده باشم

ـاین طوری درس می گیره دیگه از این کارا نکنه

ـاگه می خواست از درد کشیدن درس بگیره از درد چاقویی که خورده درس می گرفت نه سوزن بخیه

 

این حکایت جامعه ی ماست.جایی که قضاوت کردن آسان است.جایی که "گنده لات" سر کوچه به خودش حق می دهد شکم کسی را که به دختر محله شان چپ نگاه کرده سفره کند،پزشک به خودش حق می دهد خاطی را مجازات کند و قاضی دم به دقیقه حکم مفسد فی الارض صادر نماید؛ همین طوری که پیش برود آخر سر یکی هم متوهم می شود که حرف من حرف خداست و دست من دست خدا،آن وقت وای به حال بندگان!ا

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 15:2 توسط پریا| |

گوشه ی اتاق کز کرده است با صورتی گلگون.سردرد و تب امانش را بریده.دکتر تصویر آبسه های مغزی اش را نشانمان می دهد

ـ اچ.آی.وی آنتی بادی مثبت شده این احتمالا توکسوپلاسمای مغزیه

سکوت می کند و نگاهی به بیمار می اندازد

ـخوب به درمان جواب نداده ،احتمالا اکسپایر میشه

مریض هم به تصویر نگاه می کند.معلوم است هیچ چیز از حرف های ما نفهمیده.نگاهش می کنم و به رویش لبخند می زنم او هم لبخند می زند معنی این یکی را دیگر می فهمد

××××××

پسرک وحشت زده گریه می کند

ـگریه نکن.دکتر کاری باهات نداره فقط عکساتو می بینه

ترسیده چون خارج کردن جسم خارجی از بینی یک پسربچه ی همسن و سال خودش را دیده است.فکر می کند دکتر همه را این طوری معاینه می کند

مرد مسنی که احتمالا پدربزرگش است چند بار می گوید "گریه نکن چیزی نیست" ولی به خرج پسرک نمی رود مرد هم با بی خیالی چنان پسر را هل می دهد که پرت می شود و به من می خورد.فقط توی چشمهایش نگاه می کنم با خشمی عمیق،کار دیگری از دستم بر نمی آید

××××××

زن حدودا سی وپنج ساله است.زیر چشم ها تا روی پل بینی اش کبود است

ـچی شده خانم؟ضربه خورده؟

ـآره،قبلا هم شکسته

دکتر روی بینی اش دست می کشد و زن ناله می کند

ـخوشبختانه نشکس.....چرا شکسته......خانم باید جراحی بشه

ـاون بارکه شکست نتونستم جراحی کنم بچه هام کوچیکن

ـچرا شکسته؟

ـشوهرم زده

دوستم می پرسد "چی گفت؟"

ـدومین باره شوهرش بینی ش رو شکسته

زن که حرفم را شنیده غمگین نگاهم می کند و می گوید"بار دوم؟ بار ششمه"ا

احساس می کنم چیزی در درونم فرو می ریزد دوست دارم دستش را بگیرم،دلداریش بدهم حتی تحریکش کنم که حقش را مطالبه کند اما ویزیتش دیگر تمام شده و از من فقط یک نگاه پژمرده به او رسیده است

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 19:22 توسط پریا| |

روی یکی از پلک هایش تاتو کرده شب و روی دیگری بخیر.چشم هایش را که می بندد می شود شب بخیر!جز خالکوبی چیز دیگری هم تمام بدنش را تسخیر کرده ، در راس همه شان ایدز و عفونت هایی که معمولا همراهیش می کنند.زندانی ست

مادرش روی سرش گریه می کند

ـخواستی تقاص خواهرت رو بگیری خودتو بدبخت کردی

جرمش قتل است.یک قتل خانوادگی.به خونخواهی خواهرش ،شوهر خواهرش را کشته .با حال و روزی که دارد مکافاتش هرچه باشد احتمالا بیماری اش زودتر از پایش خواهد انداخت.این وسط زنی مرده به گناهی نامعلوم ،مردی قاتل به قتل رسیده و قاتل دیگر هم در حال جان کندن است. همه ی این ها به کنار دلم برای مادری می سوزد که توی همه ی این دردها شریک است

 

 

پی نوشت:شنیدنش را به همه توصیه می کنم

دکلمه ایی زیبا و تاثیرگذار با صدای یک دوست

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 10:18 توسط پریا| |

با نگاه کردن به کودکی های دو کودک قاه قاه می زنی زیر خنده و یادت می آید که مدت هاست پژواک خنده ات را نشنیده ای. به آینه که می نگری احساس می کنی نگاهت چیزی کم دارد. توی چشم های استاد زل زده ای و به خودت که می آیی می بینی هیچ چیز نشنیده ای ؛ با این حال، یک دو سه که می گویند یک لبخند می نشانی روی لب هایت و توی چشم دوربین نگاه می کنی

کارهایت را انجام می دهی، درس می خوانی، می نویسی ،نمره های خوب می گیری و به روی دوستانت می خندی اما فقط یک دوست حقیقی ست که بین همه ی این لبخند های کلیشه ای چشم می دوزد به چشم هایت و می پرسد "توغمگینی؟"

با همین صداقت افسانه ای. و تو با این که می گویی "آره"در عمق وجودت خوشحالی که یک نفر این قدر صادقانه این را می پرسد و می فهمد.اصرار نمی کند،سوال پیچت نمی کند،زیر زبانت را نمی کشد فقط بخشی از غمت را به دوش می کشد،در سکوتی شیرین.

 

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 21:50 توسط پریا| |