X
تبلیغات
دنیا از پشت پلک های من

دنیا از پشت پلک های من

دست نوشته های یک سپیدجامه

ماه هاست که قلم با دستهای من غریبی می کند.ماه هاست که جز به نوشتن شرح حال و نسخه و خلاصه پرونده ی بیماران در دست من نچرخیده است.دست های من بی تابند برای اینکه دوباره صدای قلبم را بنگارند.اخرین باری که صدای درونم راروی کاغذ آورده اند به خاطر دارم نوشتن بیانیه ی فارغ التحصیلی به نمایندگی از همه ی هم دوره ای هایم. و  من هنوز هم صدای خودم را می شنوم که روبه روی اساتید, خانواده ها و دوستان سوگند یاد می کنم نه همان سوگند همیشگی پزشکان را. "به حرمت اشک های مادری که جان باختن فرزند جوانش را نظاره کرد,به نفس های ناتوانی که زیر دست های ما سرد شد , به تمام لحظاتی که آرزو کردیم برای تسکین درد دیگران بیش از چیزی که هستیم باشیم, سوگند...به قلب های بی رمقی که بافشار دستان ما دوباره به تپیدن افتاد و لبخندهایی که بر لب نجات یافتگان از مرگ نشست ,به گریه ی کودکانی  که در به دنیا آمدنشان سهیم بودیم ,سوگند؛که ما با تمام توان خویش برای انجام هر آنچه از وسعمان بر می آید ایستاده ایم؛و این آغازی ست بر پایان"

اکنون پس از حدود 6 ماه از شروع دوره ی دستیاری ام هر بار خدا را شکر می کنم که فقط به اندازه ی توانم سوگند یاد کرده ام به اندازه ی توانی که به سختی در حال سوسو زدن است...

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 19:6 توسط پریا| |

نورولوژیست می شویم!

دوستان دست و جیغ و هورااااا

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 19:1 توسط پریا| |

به هیکل عظیم دختر نوجوانی که روی تخت آندوسکوپی دراز کشیده است نگاه می کنم.سراپا ایکتریک(زردی)است.دکتر برگه ی مشاوره را می خواند:

مورد شناخته شده لوپوس که به دنبال قطع خودسرانه دارو دچار تشدید بیماری همراه با خونریزی گوارشی شدید,نارسایی کبدی و آنسفالوپاتی شده است.

برای یک دختر نوجوان شرح حال غم انگیزی است.

دخترک مدام حین آندوسکوپی عق می زند ، ناله می کند و از درد دست و پا می زند ولی به محض خارج شدن آندوسکوپ از دهانش با حالت بهت زده و جیغ مانندی می گوید:

-دکتر؟هنوز خونریزی داشتم؟

-نه

-دستت درد نکنه!

چشم های دکتر گرد شده است.مریض که از اتاق خارج می شود با همان صورت متعجب می گوید:

-بالاخره یکی بعد از آندوسکوپی از من تشکر کرد!

بعد یاد شرح حال مریض میفتد و پقی می زند زیر خنده

-البته اونم تو فاز آنسفالوپاتی بود!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 23:15 توسط پریا|

_مشکل خاصی نداره آقا... با افزایش سن کوچیک میشه, اگه نشد اون موقع درمانش می کنیم.

دکتر با آرامش ذاتی اش توی چشم های مرد نگاه می کند ولی نمی تواند چیزی از این آرامش را به او انتقال دهد چون پیداست مرد هنوز قانع نشده است.

_پیش دکتر فلانی هم بردم همینو گفت...تهرانم براش وقت گرفتم

نگاهم را از حرکات مضطرب مرد برمی دارم و به همانژیوم کوچکی که بین موهای سر دختر بچه است نگاه می کنم. توده ی قرمز کوچکی که نگرانی عظیمی برای پدر کودک ایجاد کرده است.

_یعنی میگین نبرمش تهران...آخه میدونین دختره دیگه...

بله, این هم علت اصلی نگرانی ؛ دختره دیگه! و طبیعتا ظاهرش نباید چنین عیبی داشته باشد چون در این صورت باطنش دیگر چندان به چشم نمی آید!طبق معمول درون من از شنیدن چنین حرفی آتش روشن شده است! ولی چند لحظه ای بیشتر طول نمی کشد که نگرانی این مرد را درک می کنم , نگرانی مردی که می داند در جامعه امروزی_درست یا غلط_دخترش محکوم است به زیبایی!

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 21:15 توسط پریا|

بعد از یکسال نمی دانم از کجا باید بنویسم.حتما همگی علت این غیبت طولانی را می دانید که چیزی نیست جز غولی به نام امتحان دستیاری.به عنوان فردی عاشق نوشتن,خواندن کتابهای خوب,قدم زدن,هوای آزاد و خیلی چیزهای کوچک و بزرگ دیگر به جرات ادعا می کنم تا بحال این قدر طولانی از علایقم دست نکشیده ام هنوز 130 صفحه ی اول شرق بهشت توی ذهنم دست و پا می زند ,روز تولد برادرم را کنارش نبودم و آنقدر شب ها دیر خوابیده ام که هنوز هم نمی توانم از این عادت با فلاکت کسب شده, دست بکشم.همه ی این ها برای نشستن سر جلسه امتحانی که هر سوالش مثل پتک توی سرت می زد.با این که اهل گریه در ملا عام(!)نیستم چند بار اشک به چشمانم دوید چون به خوبی می دانستم چه اتفاقی دارد می افتد.حالا هم مدام مشغول پرسه زدن توی سایت هایی که ادعا می کنند رتبه و رشته ی قبولی را پیش بینی می کنند!گاهی باورم نمی شود که این من هستم...


با تشکر از همه ی دوستان عزیزی که من و نوشته هایم را در این مدت فراموش نکردند.به امید معجزه...

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 10:10 توسط پریا| |

هر ربع ساعت باید فشارخونش را بگیرم آن هم وقتی هم سن و سال هایش در خواب نازند.گریه که نمی کند هیچ هر بار که بیدار باشد فشارسنج را هم برایم نگه می دارد تا عقربه هایش را راحت تر ببینم تازه خودش هم می گوید از روی نه (9)رگم زد!پلاکت خونش حدود 12000 است و در حال دریافت IVIG

ـاین موز مال شماست

ـممنون عزیزم من دستام کثیفه تو خودت بخور

ـباید ببریش!

مادرش هم تعارف می کند که موز را بردارم.

ـلطفا بردارین دیشب می خواست خودش براتون بیاره ولی نذاشتن

توی چشم هایم نگاه می کند و با جدیت می گوید

ـدیشب همه ش بالا سر من بود، تو دکتر منی منم می خوام بهت موز بدم!

باورم نمی شود فقط هفت سالش است.لبخند به لب و در حالی که دوست دارم با چشم هایم بغلش کنم موز را از دست های کوچک مهربانش می گیرم.این خوش مزه ترین موز دنیاست.


پی نوشت : شاید سال دیگه آزمون دستیاری شرکت کنم از دوستانی که تجربه دارن خواهش می کنم راهنماییم کنن که چه جزوه یا کتابایی رو تهیه کنم با توجه به نزدیک بودن زمان برگزاری نمایشگاه کتاب لطفا هر چه سریعتر به یاریم بشتابید!

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:33 توسط پریا| |

حتما برای شما هم پیش آمده است در جواب رفتار بعضی ها فقط دندان بهم بسایید و توی دلتان بگویید "باشه گذر پوست که به دباغ خونه میفته بالاخره یه روزی منم حالتو میگیرم!"اتفاقا این جمله توی محیط دانشگاهی ما چندان جمله ی کم کاربردی نیست!


توی اورژانس کودکان نشسته ام و سعی می کنم به درد پاهایم توجه نکنم. با غیظ کفش های طبی ام را نگاه می کنم انگار تقصیر آن ها هم نبود پس حتما عیب از پاهای خودم است!سرم را که بالا می گیرم از پشت پیشخوان می بینمش،هر چند آن ریش پروفسوری معروف را زده ولی یک نگاه برای یاد آوری چهره اش کافیست و همین طور یادآوری خیلی چیزهای دیگر!برگه آزمایش کودکش را در دست دارد.حالا شبیه یک استاد سخت گیر بداخلاق نیست فقط یک پدر نگران است ،خاطرات نه چندان شیرین به همان سرعت آمدنشان محو می شوند،سلام می کنم و با لبخند برگه را از دستش می گیرم . چندتا سوال می پرسم و به اتاق پزشک اورژانس راهنماییش می کنم. او می رود و من با دلی که شاید خنک نشده ولی حسابی سبک شده است دوباره سر جایم می شینم. امان از این درد پا... انگار واقعا عیب از پاهای خودم است!

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 17:0 توسط پریا| |

مثل بزرگ ترها حرف می زد.دلم یک خنده ی از ته دلش را می خواست ، یک شوخی قدیمی ،یکی از همان دلداری های دوستانه ی الکی را!دلم گرفت از این همه واژه های انگلیسی و حرفه ای اش، از آن همه نصیحت های مفید و منطقی اش.من زنگ زدم تا با دوستم حرف بزنم نه با مشاور!ا

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 0:24 توسط پریا| |

داستان من داستان دختریست که درس می خواند,کار می کند,می دود, به نفس نفس می افتد و همین که نفس جا آمد دوباره از سر می گیرد.دختری که این روزها نمی تواند زیاد راه برود یا بنشیند؛به گمانم هرنی دیسک پیدا کرده طفلک. به قول نورولوژیست جوانی که با چشم هایش هم لبخند می زد در اوج جوانی اوراق شده.

داستان دختری که کلافه است از توضیح دادن مکرر ِ این که قرص فشارخون رگ ها را برای همیشه گشاد نمی کند یا فراموش کردن یک دوز آن باعث ترکیدن سر نمی شود!چانه اش فرسوده شده از گفتن این که سرماخوردگی معمولی نیازی به آنتی بیوتیک و دگزامتازون ندارد؛از اینکه حیاتی ترین مساله برای بیمار  سرم و سوزن نیست.گاهی بعد از سر و کله زدن با اقشار به اصطلاح تحصیل کرده هوس می کند سرش را به دیواری جایی بکوبد ولی بعد یاد آن پیرزن مهربان روستایی می افتد یا آن پیرمرد بی سواد تنها یا خیلی های دیگر که برایش تصویری از بقای انسانیت هستند,بعد تصمیم می گیرد فعلا سرش را نگه دارد چون در این سر زبانی هست که هنوز برای کسانی که گوشی برای شنیدن و ذهنی برای اندیشیدن دارند حرفی برای گفتن پیدا می کند.

دختری که این روزها نگاه و لبخند دیگران را به چشم یک منظره زیبا نگاه می کند ولی دیگر این قشر مغزش نیست که لبخند می زند نهایتا تا ساقه مغزش می رود و بر می گردد, مثل پریدن پا موقع اصابت چکش معاینه.دختری که هنوز افعی نشده چون ماری که خورده توی گلویش گیر کرده است.

داستان دختری که همیشه امتحان دارد و همین روزها هم باید به پیشواز یک درست و حسابی اش  برود.هر روز چشم در چشم و پنجه در پنجه کتابهایی می اندازد که خوب می داند زورش به همه شان نمی رسد ولی دوست تر دارد که زورش کم بیاورد نه همتش.

داستان دختری که ارتباطش با دنیای مجازی و دوستان عزیزش قطع شده نه فقط به خاطر چیزهایی که شرحشان رفت بلکه به خاطر اینکه مخابرات اشتراک اینترنتش را یه غیر واگذار کرده و به این راحتی ها هم پسش نمی دهد!تازه اگر هم این طور نبود دیگر رویش نمی شد بیاید بگوید که من رفتم چون دوباره امتحان دارم,واقعا رویش نمی شد. 


شرمنده...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:23 توسط پریا| |

به خاطر گرمای هوا توی بالکن خوابیده ولی توی حیاط بیدار شده!حسابی آش و لاش است.زیر هر دو چشمش کبود شده(raccoon eyes) و مدام دماغش را بالا می کشد(رینوره CSF)یعنی نمای تیپیک یک شکستگی قاعده ی جمجمه.دارد با من حرف میزند که هوشیاریش افت می کند.دخترش بالای سرش زار می زند.به متخصص بیهوشی خبر می دهم و در این فکرم که افزایش بهای آب و برق را هم باید به ریسک فاکتورهای شکستگی اضافه کنیم!

 

پی نوشت:امتحان داشتم...هنوز زنده ام!

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 11:17 توسط پریا| |